اون روز هم مثه همیشه ساعت 5 بامداد بیدار شده و اولین کارش اصلاح ریش بود . توی آینه گذشته خودشو مرور میکرد ؛ با اینکه از بازنشسته شدنش فقط چند سال میگذشت ولی توی این پنجاه سال گذشته ؛ هیچوقت با سیاست میونه ای نداشت ؛ مگر اینکه با انداختن رأی توی صندوق . کاملاً بیاد داشت ؛ اولین باری رو که رأی داده و بعدش چه قشقرقی توی خونه راه انداخته بود . آخه خونوادش اونو مجبور به این کار کرده بودن . . . اولین رأی اون با جواب « آری » . . . خودش همیشه می گفت : ما که سواد درست و حسابی نداریم ، از کجا بدونیم کی خوبه کی بد ؟ بذار اونایی که تحصیلات دارن و چیزی از سیاست حالیشونه ، خودشون تصمیم بگیرن ! ما که روستایی هستیم و کشاورز ؛ درسته دوره ارباب و رعیت گذشته ولی واسه ما هیچ فرقی نمی کنه . . . اون تاجری که میاد محصولو از ما میخره که عوض نمیشه . اونا چه میدونن خونوادم توی شالیزار ، چقد زحمت میکشن. . . از کله سحر تا بوق سگ ، جون می کنی و آخرش سه زار و ده شاهی میندازن کف دستت و. . . اینه زندگی ما . . . همیشه هشتمون گرو نه مونه .
هوا هنوز تاریک بود ولی می شد بوی گرد و غبارِ توی هوا رو به راحتی احساس کرد . سرگُرد ؛ همیشه عادت داشت ، قبل از بیرون رفتن ، از توی کمد چند تایی ماسک تنفسی ، همراه خودش بیاره . آخه پزشک معالجش بهش گفته بود : همین که هر روز توی این هوا داری نفس میکشی و زنده ای باعث تعجب منه . . . واسه چی توی خوزستان موندی ؟ سی و چند ساله که توی خوزستان زندگی میکنی . اینجا که دیگه جنگ نیس که بخوای بازم ازخودگذشتگی کنی و شیمیایی بشی . . . این کشور به قهرمانای زنده هم احتیاج داره .
از خونه سرگرد تا فرودگاه فاصله زیادی بود و اون می خواست هرچه سریعتر به اونجا برسه . متوجه یه تاکسی شد که داره براش نور بالا می زنه . . .
دربست ؟ می شه منو تا فرودگاه برسونید ؟
- بسلامتی این وقت صبح جایی تشریف می بُردین جناب سرهنگ ؟
- سلام اردشیرخان ، شمایید ؟ ببخشید نشناختم . قراره مهمون واسمون بیاد . ( در حال سوار شدن (
- این موقع ؟ مسافرتون از خارجه ؟ نکنه بسلامتی آقا پسرتون برگشته . . . راسی درسش تموم شد ؟
- مهران رو میگی ؟ اون که یه سال پیش درسش تموم شد ؛ منتظر مونده تا درس خواهرشم تموم بشه و باهم برگردن .
- الان که تو خیابون شما رو دیدم ، یاد 7 – 8 سال پیش افتادم که تازه تاکسی رو خریده بودم . یادتونه جناب سرهنگ ؟ بیشتر وقتا شما رو تا جلوی در پادگان می رسوندم ؛ دیگه سربازا ، من و تاکسی مو ، از چند فرسخی میشناختن . . .
البته من با سرگردی بازنشست شدم ؛ ( درحالی که به شدت سرفه می کرد( .
- واسه ما جناب سرهنگی . . . خداییش تیمساری هم بهتون میاد .
- میگم اردشیر خان ؛ شما توی این گرد و خاک چطور می تونی جلوتو ببینی ؟
- حقیقتش ؛ اون طور که باید نمیشه اسمشو گذاشت دیدن ؛ می دونی چیه جناب سرهنگ ؟ دیگه عادت کردیم ؛ اگه یه روز گرد و خاک تو حُلقوممون نره ، روزمون روز نمیشه ؛ انگار یه چیزیمون کمه . تا زمانی که کسی نیاد و از نزدیک این وضعیتو نبینه باورش نمیشه . . . اون وقت یه نفرم پا میشه میگه : مردم خوزستان باید از خداشون باشه که خاک کربلا روی سرشون می باره . . . بچگی مون که زیر توپ و خمپاره و موشک گذشت ؛ پشت کنکور مسخره جوونی مون رفت و موهامون سفید شد . . . اینم از الآنمون . . . چی فکر می کردیم و چی شدیم . . .
هوا دیگه روشن شده بود و میشد جمعیتی رو که برای استقبال اومده بودن دید . مردم می گفتن بخاطر گرد و غبار پرواز رئیس جمهور چند ساعت تأخیر داشته . سرگرد توی این فرصت به دوستاش تماس گرفت ولی هرکدومشون یه بهونه ای واسه نیومدن پیش کشیدن .
توی اون شلوغی همه جور آدمی به چشم می خورد ؛ بعضی از مردم با لباسای محلی ( لری ، بختیاری و عربی ) و بعضیاشون سوار بر اسب و شتر ، عده ای دوربین به دست ، عده ای گل و به دست ؛ عده ای کیک و ساندیس پخش می کردن و چند تایی هم به صورت سیار فلافل می فروختن ، عده ای هم که بچه محصل و دبستانی همراه با ناظم و معلماشون . . . . در این میون ، فردی به چشم می خورد که کیف مشکی بزرگی به کتف و گردنش آویزون و روی اون نوشته بود : « نامه نويسی» . . . تعدادی کاغذ و یه کتاب بعنوان زیردستی . . . با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی بلند بلند میگفت : روحانی اومد . . . آقا ، خانم ، نامه يادتون نره . . . هر نامه فقط 500 تومن . . .
بالاخره بعد از گذشت چند ساعت ، هواپیما به زمین نشست و مردم دسته دسته به دنبال خودروی حامل رئیس جمهور به مقصد مصلای نماز جمعه به راه افتادند . فاصله ای در حدود 4 کیلومتر . اونجا هم جای سوزن انداختن نبود . به هر زحمتي که بود خودشو به نزدیکی محل سخنرانی (تریبون ) رسوند . چند نفر دیگه به غیر از رئیس جمهور اون بالا بودن ؛ که بعضیاشون به چشم سرگرد آشنا میومد . همه چیز خوب بود تا زمانی که به مسأله کارون رسید . می خواست فریاد بزنه و بگه دست از سر کارون بردارید ولی سرفه های شدیدش شروع شدن . مردم سرگرد رو به زحمت تا اولین ماشین اورژانس رسوندند . بعد از گذشت دقایقی که حالش بهتر شد و به آرومی از نمازجمعه دور شد .
درحالی که به راه خودش ادامه میداد ؛ خودشو کنار رود کارون دید . . . به محلی که از اون خیلی خاطره داشت . نخستین شبی که به اهواز فرستاده شده بود و جایی برای موندن نداشت ، شبی که از همسرش درخواست ازدواج کرد و به اون قول داد تا ابد در کنارش می مونه ، شبی که تا صبح در کنار نوازنده های دوره گرد ، عروسیشو جشن گرفت ، شبی که برای پسرش جشن ختنه سورون گرفته بود و . . . با همه وجود این آب رو می پرستید .
نمی تونست به این موضوع فکر کنه که قراره حتی یک قطره از رود کارون کم بشه . فهمیده بود که شاخه ای از سرچشمه رود « دز » به سمت قم برده شده و عظمت این رود ( دز ) و سد اون ، روز به روز در حال تخریب بیشتره . سرگرد با خودش می گفت که رئیس جمهور جدید باید به این مسئله رسیدگی کنه . ولی اون که گوشش به حرف من بدهکار نیست . . . وقتی استاندار اصفهان به شعور و بلوغ اهالی خوزستان توهین کرد چرا کسی جواب نداد ؟ به انگشت اشاره خودش نگاه می کرد و روزی را به خاطر می آورد که با رضایت خودش به روحانی رأی داده . خودشو مقصر می دونست و می گفت : یعنی آینده کارون هم مثه دریاچه ارومیه رقم میخوره ؟ یعنی باید بمونم و ببینم که یه روزی مردم در حال قدم زدن وسط رودخونه خشک شده کارونند ؟
غروب کم کم از راه می رسید و هوا لحظه به لحظه سردتر میشد . سرگرد در حالی که با کلافه گی در حال قدم زدن کنار کارون بود ؛ به نقطه ای خیره شد . نفس عمیقی کشید و به سمت آب رفت . هرچی جلوتر میرفت ، قدم برداشتن توی گل و لای کارون براش سخت تر میشد تا جایی که جزئی از آب شد . زوج جوانی که در حال برگزاری مراسم مذهبی خودشون ؛ در اون نزدیکی بودند از دور متوجه سرگرد شدند ؛ شتاب زده خودشونو برای نجات دادن رسوندند . به زحمت اونو از آب بیرون کشیده ولی کار از کار گذشته بود و ضربات مشت بر روی سینه اون دیگه فایده ای نداشت . انگار که روح سرگرد به خلیج پارس رفته بود . .
تنها یادگاری که از سرگرد دیده میشد ؛ این بود که روی خاک نوشته بود اگه قراره رود کارون نباشه . . . بهتره منم نباشم .

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 820
بازدید ماه : 806
بازدید کل : 100136
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1